تبليغاتX
< ""عشق ، من برایت می مانم"" Beti
بی تو میمیرم

دلی را مشكن ،شایدخانه خدا باشد ..كسی را تحقیر مكن ،شاید محبوب خدا باشد ..

از كمكی دریغ مكن ،شاید كلید بهشت باشد ..سر نماز اول وقت حاضر شو ،

شاید آخرین دیدارت با خدا ..                               ... در زمین ...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 12:22
به یاد تو ، امیدم

 

 

چه بسيار لحظه ها كه بي ياد تو سپري كردم

 چه بسيار ثانيه ها

وچه بسيار دقيقه ها

وچه بسيار ساعت ها ...!

...گناه بي تو بودن،

خالي از ياد تو بودن،

تهي از عشق تو بودن،

كه اين همه يعني : نبودن !

واكنون ،من آمده ام

تا دل را ، همه وهمه ي دل را،

تقديم تو كنم !

مگو كه دير شده است ...

مپرس كه تا به حال كجا بوده ام ...

مخواه كه بيش از اين آب شوم از حرارت خجلت خود...

پس نگو ،نپرس،نخواه ...

كه به خدا ، رسم مهرباني تو چنين نبوده است

تويي كه مهربان ترين براي من ...

شرمنده ام، شرم زده ا م،

ودر آخر سائل نيازمند توام

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 11:45
حریم عشق

 تو را دارم

من یک نام کوچک دارم

 تو هزار نام !

من یک خدا دارم

تو هزار بنده

تو ماه وخورشید وستاره و کهکشان داری

من یک ستاره هم در هفت آسمان تو ندارم

 تو خواب نداری

خوراک نداری

خستگی نداری

درد نداری

نیاز نداری

بغض نداری

من اشک دارم

غم دارم

آرزو دارم

 وتو را دارم !

من عاشق تو هستم

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 12:42
فقط خدا

 

.خدا در قلب ماست . خدا در روح ماست . 

.پس خدای واقعی را بپرستیم . 

.خدای خود را.  

   .دوستت دارم خدا.     

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 12:41
دختر عاشق

 

تقدیم به عشقم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 12:2
از همه می پرسم ؟؟؟

 

شما كداميك را سوار مي‌كنيد ؟!

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد.

 از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد

جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :


سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟


زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.


تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر،

يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد.

در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود،

 استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد

 از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.


در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند.

 بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است

كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند.

 اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند

و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 9:19
عکسهای عاشقانه

 ادامه مطلب  عکسهای عاشقانه 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 11:16
عشق ، یگانه هستی من

   

فراموشت میکنم

چه خوب میشه اگه خــدا
حقمو از تــــو بـــگیره
کـــاری کنه کـــه آخرش
دل سیــــاهت بـــمیره
چه خوب میشه اگه چشام
دیــــگه چشاتـــو نبینه
حتی یـه لحظه این دلـــم
منتظــــر تــــو نشینــه
کاشکی یــــکی پیدا بشه
دلِ تــــو آتیش بزنــــه
یه بــــی وفا مثل خودت
تیری بــــه قلبت بـــزنه
کاشکی دیــــگه مهربونی
هرگز سراغ تـــو نیــــاد
تـــــو تنهایی جون بکنی
تــا اشک چشمات در بیاد
چه لحظه ها بــــه یاد تو
اشک چشام جاری می شد
منم چـــــقدر ساده بودم
کـــه دلم عـــاشق تو شد
دلــــم می خواد یکی بیاد
مثل خودت نـــــامهربون
کـــــاری با چشمات بکنه
تــــا که بگی عزیز بمون
دیگه نمی خوام بــــی وفا
اسیر چشمات بمونــــــم
می خوام که از پیشم بــری
تـــــا کــــه چشاتو نبینم
آره می خوام مـــن از خدا
یــــه قدری خواهش بکنم
کــــه این دل و کمک کنه
تــــرو فـــــراموش بکنم

 

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد

 باعث اشك ريختن تو نميشود.

دوست واقعي كسي است كه دست تو را بگيرد ولی  قلب تو را لمس كند.

درابتدای خواب شیرین شبانه هنگامی که نسیمی ملایم می وزد وستارگان

به روشنی می درخشند بادیدن رویای تو،ازخواب برمی خیزم .

عشق آتش زندگی است یا می سوزاند یاپاک می کند

جادوی اولین عشق ،نا آگاهی ما دراین زمینه است که آن عشق هرگز

 پایانی ندارد

بوسه ،حقه ای  عاشقانه است که طبیعت ،آن راطراحی کرده تابه

هنگام جاری شدن کلمات اضافه ،دهان راببندد.

قلب ،استدلال هایی دارد که عقل ومنطق از آن ها سر درنمی آورد.

چگونه تورادوست دارم ؟بگذارتا بشمرم .من تورا به عمق وطول

 وعرضی دوست دارم که روحم قادر است به آن برسد  .

عشق هیچ گاه کاستی ها رانمی بیند همیشه ره به سوی شادی می پیماید

قانون نمی پذیرد.به انسان بال وپر می دهد ،انسان را آزاد می کند ،

تمام زنجیرها ی ذهن رادر هم می شکند.

عشق ما آن قدر شیرین وآتشین است که خود ما رااز بین می برد .

عشق بانوعی سحر وجادو فقدان هرگونه خاطرات طولانی راجبران

می کند .هر علاقه ای وهر مهر ومحبتی نیاز به گذشته دارد .عشق ،

گذشته ای می آفریند که هم چون سحر وجادو مارافرا می گیرد.

در زندگی هیچ چیز ی وجود ندارد که شیرینی آن به اندازه ی نیمی

 ازشیرینی یک رویای نوپای عشق باشد .

عشق های کهنه ،هرگز زنگاربه خود نمی گیرند.

عاشق شدن ،توسعه وگسترش محدودیت ها نیست

بلکه از بین رفتن بخشی از آن ها به طور موقتی است

عشق که منجر به لکنت زبان ومن ومن کردن می شود

 شایسته است لقب بهترین عشق رابه خود بگیرد .

عشق بدون حسادت وجود ندارد .

ایجاز ،روح لطافت طبع است .اما نه هنگامی که کسی می گوید :

"دوستت دارم  " زمانی که کسی می گوید "دوستت دارم "باید

همیشه جزئیات زیادی رابیان کند.

 ۱. چراشمارادوست دارد؟

۲.چقدرشمارادوست دارد؟

۳. عشق او چه وقت وکجا شروع شده است ؟

اگرتوبخواهی من معصومانه مهربانیم را پرورش می دهم ،نه به

صورت یک انسان، بلکه ابری درلباس انسان.

من نه تنها دوست دارم عاشق کسی باشم بلکه دوست دارم کسی به

من بگوید :"دوستت دارم "

یکی از بهترین ویژگیهای عشق این است :تشخیص قدم بعدی معشوق ،

نیرنگ توبرای من ،مانند شکنجه ای است

سخت است که لحظه ی شروع عشق رابدانیم آسان تر این است

که بدانیم عشقی شروع شده است .

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 10:34
بیا ، بامن باش

عشق ، همه بهانه ازتوست

 

عاشق کسی باشید که شمارادوست دارد کسی راتحسین کنید

 که شمارابپذیرد وهمیشه معشوق کسی باشید که معشوق شماست

دراین صورت ازمحدوده ی لذت های انسانی فراتر می روید .

شما آتش رااز بهشت می دزدید.

من ، عاشق طبیعت ،آسمان وگل رز بارنگهای سبز، آبی وقرمز

هستم ولی همه این زیباییها رابا خدای خودم دوست دارم :  " فقط او "

شاید ما بتوانیم بیاموزیم که برای پذیرش عشق آماده باشیم .

ما می توانیم به هنگام رسیدنش به او خوشامد بگوییم .

می توانیم بیاموزیم وقتی که عشق ازراه رسید گرامی وعزیزش

بداریم امانمی توانیم آن رابه زور ایجاد کنیم این عشق است که

ما راانتخاب می کند .

اوه ،به اوبگویید زندگی کوتاه است .اما عشق ابدی است .

چه کسی قادر است برای عشاق قانونی تعیین کند ؟

عشق خودش قانونی بسیار ارزشمند است .

عاشق بودن بسیار ارزشمند است زیرا تکامل می یابید واین

اندیشه درشما ایجاد می شود که انسان مهمی هستید .

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 10:12
عشق گمشده

 دوستت دارم

  

 درهردوجهان بجان ترادارم دوست

ای جان جهان بدان ترادارم دوست

  دردوزخم ارتویی جنابش بینم

 دردوزخ ودرجنان تردارم دوست

 

  قصه ازدوری تودارد برگ

به دلم داغ تو می آرد برگ

 کوچ بی وقت ترامی ماند

 شب پائیز که می بارد برگ

 

 تورفتی وبه دل نام تو مانده

هنوز آن مستی از جام تو مانده

چه خواهی کرد کرد عاشقت را

 که گوش من به پیغام تو مانده

 

 ای مایه شعروشوروشیدایی من

 ای موهبت غریب رسوایی من

 سر دادم ودل ندادی ام خود چکنی

 با عشق من وقصه غوغائی من

 

 تمام هستیم درتونهان است

 بدان عشق من وتو جاودان است

  اگردردتودرد بی پناهیست

  برایت دردلم یک آشیان است

 

  تراچون گوهری دربند کردند

به زنجیر زرت خرسند کردند

 فروختندت به کی ای عرشی من

  ترافرشی مگر مانند کردند؟ 

 

 تومخواه از مننویسم نامه را

گفته ام بدرود هر هنگامه را

 نام تومانده فقط در یاد من

  نام توشد دردلم فریاد من

 

 زبرگ گل پیامی تازه خوانم

 اگر چه راز آن راخود ندانم

  که زیبا از تجلای کسی ام

  که اوجاوید ومن ناجاودانم

 سنندج گل فشانی ازتودارد

چه اسرار نهانی ازتودارد

 مرادرکوچه های شهر بگذار

 که هر جایش نشانی ازتودارد

 

 به یادتو نوشتم از گل سرخ

توگویی دربهشتم از گل سرخ

 چنان درسینه ام گشتی شکوفا

 چوگل شد سرنوشتم از گل سرخ  

 

خواهم پروبال برگشایم

تااوج بهار تازه آیم........

 

 دل سر گشته سودایی ندارد

نه سودایی که آوایی ندارد

نه سوزی نه سازی نازنینم

غریبانه دلم جایی ندارد

زمین وآسمان برمن بنالد

به جز ناله دلم راهی ندارد

زمین وهم زمان بامن بگریند

که دیگر چون تو زیبایی ندارد

 

 امیدوانتظارم راچه کردی ؟

 درون بیقرارم راچه کردی ؟

 تو اول خواستی آخر بریدی

 ترامن دوست دارم را،چه کردی ؟

 

بیا تاعشق رااز سر بگیریم

 به جان زلف تورا زیور بگیریم

 به آهم روی ماهت رابپوشم

 تراچون هاله ای دربربگیریم

 

 تراسر داده بودم دل ندادی

دلت دادم برویش پا نهادی

کنارت دفتر دل راگشودم

دردل را،به روی کی گشادی ؟

 

 امانیه نشان یاری ماست

امیریه همسر دلداری ماست

سراسر کوه آبیدارتو گویی

گواه عاشقی وزاری ماست

 

چو نامت می نگارم برگل سرخ

زدیده اشک بارم برگل سرخ

 دعای بدرقه ت جزاین ندرام

 تو رامن می سپارم برگل سرخ

 

 بیا باهم بمانیم تاهمیشه

  که ما هم داستانیم تاهمیشه

  زشعر وبوسه های عاشقانه

  برای هم بخوانیم تاهمیشه

 

 تنهایم راباتو قسمت می کنم شاید مرا درک کنی می فهمی

 تو روح منی ... حرف دلم  بتی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 10:8
تو را می پرستم

 

  شاید ما بتوانیم بیاموزیم که برای پذیرش عشق آماده باشیم .

 ما می توانیم به هنگام رسیدنش به اوخوشامد بگوییم .

می توانیم بیاموزیم وقتی که عشق از راه رسید ،گرامی

  وعزیزش بداریم  .اما نمی توانیم آن رابه زور ایجاد کنیم .

این عشق است که ماراانتخاب می کند .

 

اگر نوبت شما رسیده باشد .عشق مانند موشکی ردپای تان

رادنبال می کند وشمارادستگیر می نماید.اگر شمابگویید:..نه

من الان آن رانمی خواهم ..درست در همین زمان است که 

بی گمان گرفتار شده اید .

عشق حتی از کوچه های بن بست نیز راه خود راپیدا می کند .

عشق مانند سیگاری است که درآن مواد منفجره به کار رفته

وماباخواست خود آن سیگار را می کشیم  

 

عشق تو، از شراب هم بهتر است !  

 انسان های عاشق اعتقاد دارند که غیر ممکن ،ممکن است . 

دردها ورنج های عشق از همه ی شادی های

دیگر بسیار شیرین تر است . 

او گفت :..عشق ،مرا سرشار از ویتامین ساخته است

عشق باعث شده آن چنان احساسی داشته باشم

که گویی خورشید می درخشد ..

 

 آیا می توانم تو رابا یک روز تابستانی

مقایسه کنم ؟

تودوست داشتنی تر وملایم تر هستی . 

 

عشق فصلی است که سوار برترن ازبین

بهشت وجهنم می گذرد

بیا با من زندگی کن وعشق من باش

وما شادی های جدیدی را آرزو می کنیم

شن های طلایی ،جویبارهای زلال با خطوطی

صاف وبراق وقلاب هایی نقره فام ....

 

من فکر می کنم فقط در یک موقعیت است

که انسان معنی واقعی عشق را می فهمد

عاشق شدن نسبت به کسی که اوهم عاشقت

باشد ،ودرغم وشادی هم سهیم باشند

 تا مرگ                                      """ بتی """ 

کسی که عشق را درک نکند هیچ چیز را

 نمی تواند درک کند

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 9:17
عشق من خداست

 

نامه اول

سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.

سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

 

دوستی

 

 دوستی را چه خوب میدانی!!!...

به خاطر ادراک زلال تو از نور...

به خاطر ترسیم پاک رابطه ... در ذهن من ...

از مریم عذرا مطهری ...

تو گنج بودی ... در انتظار ...

در زیر خروارها زمان ...

و من با کندن ریشه های هرز برای حراست

احساس خویشتن ..ترا باز یافتم...

 

خدای من زیباست

 ديوارهای خالی اتاقم را
از تصويرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زيباست...
خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت هر گريه انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه لاي بقچه پيچ سجاده رهايش...
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت حالا...
گاه گاهی كه به هم خيره می شويم
تشخيص خدا و بنده چه سخت است!!!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:39
ساحل تنها

 

                                                       

              بهترين ترانه رو من از چشمهاي تو ميسازم

                            تو قمار زندگيمون تو نباشي من ميبازم

                            اگه باشي در كنارم با تو من مالك دنيام

                             بي خيال غر بت و غم بي خيال نور فردام

                             دوست دارم دوست دارم توي دنيام تو رو دارم

                             مثل آسمون كه تنها اميدش چند تا ستارس

                             ديدن برق نگا هت واسه من عمر دو باره است

                             هر سر انگشت تو يعني قصه خوب نوازش

                             هر نگاه عاشق توغزل آبي خواهش

                             جاده هاي مهربوني مي گذره از تو نگاهت

                             روشن شبهاي تارم با خيال روي ماهت

 

                             

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 10:38
عاشق تو

 

چنین بامهربانی خواندنت چیست ؟

بدین نامهربانی راندنت چیست ؟

بپرس ازاین دل دیوانه من

که ای بیچاره عاشق ،ماندنت چیست ؟

 

لب خشکم ببین چشم ترم را

 بیا از باده پرکن ساغرم را

 دلم درتنگنای این قفس مرد

 رسید آن دم که بگشایی پرم را

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سرنهادن

مراخوش تراز این ها آرزویی ست :

دهان کوچکت رابوسه دادن

 

کسی مانند من تنها نماند

به راه زندگانی وا نماند

خدارا،درقفای کاروانها

غریبی در بیابان جا نماند

 

درون سینه آهی سر دارم

رخی پژمرده ،رنگی زرد دارم

ندانم ،عاشقم،مستم ،چه هستم ؟

همی دانم دلی پر درد دارم

 

آخرای دوست ،نخواهی پرسید

 که دل ازدوری رویت چه کشید ؟

 سوخت در آتش وخاکستر شد

 وعده های تو به دادش نرسید

 داغ ماتم شدوبرسینه نشست

 اشک حسرت شد وبر خاک چکید

 آن همه عهد فراموشت شد ؟

 چشم من روشن ،روی توسپید

 جان به لب آمده در ظلمت غم

 کی به دادم رسی ای صبح امید ؟

 آخر این عشق مرا خواهد کشت

 عاقبت داغ مرا خواهی دید

 دل پر درد عشقم مشکن

 که خدا برتو نخواهد بخشید

 

سیه چشمی به کارعشق استاد

به م درس محبت یاد می داد

مراازیاد برد ،آخر ولی من

بجز او ، عالمی رابردم ازیاد

 

دوستت دارم برای همیشه عشق من

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 13:15
عاشق سادگیم

 

گل رز، توی باغچه

شده تنها وبی غنچه

زده آفت همه جونش

پر مرگ همه خونش

زیر لب می گه به مهتاب

توبدان ای همه آزاد

توی مرداب وجودم

دمی آسوده نبودم

به تو وناز نگاهت

رزکی معشوقه بودم

ای تو مهتاب صبورم

توبذاربارون عشقت

بباره روتن گلبرگ

آه که اون بارون زیبا

به نوازش ،به یه سازش

رز ناز وزنده می کرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 13:6
همیشه درقلب منی

 

به خارزار جهان ،گل به دامنم ،باعشق

صفای روی تو ،تقدیم می کنم .باعشق

درین سیاهی وسردی بسان آتشگاه

همیشه گرمم همواره روشنم باعشق

همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد ،

به جان دوست ،که غمخوار دشمنم ،باعشق 

به دست بسته ام ای مهربان ،نگاه مکن

که بیستون رااز پا در افکنم ،باعشق

دوای دردبشر یک کلام باشد وبس

که من برای توفریاد می زنم :باعشق

 

 دل من دیر زمانی است که می پندارد

(دوستی )نیز گلی است:

مثل نیلوفر وناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

(دانسته بیازارد)

 ای دل ،به کمال عشق آراستمت

وز هرچه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختمت وکاستمت

امروز چنان شدی که می خواستمت

 

تنها دلیل من که خداهست و،این جهان

زیباست

وین حیات عزیزوگرانبهاست

لبخند چشم توست !

هرچند باتبسم شیرینیت ،

آن چنان از خویش می روم ،که نمی بینمش درست !

لبخندچشم تو در چشم من ،وجود خدا راآواز می دهد

در جسم من ،تمامی روح حیات راپرواز می دهد

جان مرا،که دوریت از من گرفته است

شیرین وخوش ،دوباره به من باز می دهد .

 

 ای عشق پناهگاه پنداشتمت

ای چاه نهفته راه پنداشتمت

ای چشم سیاه آه ای چشم سیاه

آتش بودی نگاه پنداشتمت

 

 ای عشق ،غم تو سوخت بسیارمرا

آویخت مسیح وار بر دار مرا

چندان که دلت خواست بیازار مرا!

مگذارمرازدست ،مگذارمرا!

 

 ای عشق شکسته ایم مشکن مارا

اینگونه به خاک ره میفکن مارا

مادرتو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن مارا

  

  ای عشق در آتش توفریاد خوش است

هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو ،وز هستی ما

خاکستر کی سپرده برباد خوش است ! 

 

 

عشق ،برای من فقط یک معنی میده و اونم عشق ،به "خداست"

همه انسانها رادوست داشته ،ولی برا ی من عشقی وجود نداره "

خیلی ها عاشقم بودند ولی هیچ کدوم ازاونها رابه عنوان یک عشق قبول ندارم

همه انسانها برای من دوست داشتنی هستند ...

عاشق کسی نیستم چون عشق واقعی من خداست "فقط او "

فقط خدا می تونه من و آروم کنه وبه من امید بده  

 

 

                                                                بادگيسوي مرا خواهد ربود

درهجوم خلوت يك روزسر

بي توميميرم ميان اشكها

درغم بيهودگي از سوز درد

بي تو بغضي سرد روحم را گرفت

خنده هايم در حرير درد مرد

قلب ويران مرا دست غمت

در شبي خاكستري تا مرگ برد

يادگار روزهاي شاد من

لحظه اي اغوش بر يادم گشا

بي صدا دوراز نگاه غصه ها

باز بر خيل خيال من بین 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 13:27
این توهستی

تو دیار بی کسی

تودیاری که نیست کسی یار کسی

این تو هستی که واسم میشی همه کسم

همه ی امیدم وهمه ی نورچشام

این تو هستی که واسم شعر لبات حرف چشات

نگارش تو قصه هات همش به یادم می مونه

این تو هستی که واسم هر لحظمو می سازی

و ثانیه ای از دلم بیرون نمی ری مهربون

این تو هستی که خدا تورابه من رسونده

این تو هستی که واسم از همه کس عزیزتری

این تو هستی مهربون

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 11:20
دوستت دارم

 

آرزویی است مرادردل

که روان سوزد وجان کاهد

هردم آن مردهوسران را

باغم واشک وفغان خواهد

بخدادردل وجانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش                          

سوختم ازغم وکی باشد

 غم من مایه آزارش  

 

می روم خسته وافسرده وزار                                              

 می برم ،تاکه درآن نقطه دور

سوی منزلگه ویرانه خویش                                             

شستشویش دهم از رنگ گناه

به خدا می برم از شهر شما                                                 

 شستشویش دهم ازلکه عشق

دل شوریده ودیوانه خویش                                              

 زین همه خواهش بیجاوتباه

 

می برم تازتودورش سازم                                               

  ناله می لرزد ،می رقصد اشک

زتو ، ای جلوه امید محال                                                  

 آه ،بگذار که بگریزم من

می برم زنده بگورش سازم                                               

 ازتو ،ای چشمه جوشان گناه

تاازاین پس نکند یاد وصال                                   

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم                                               

عاقبت بند سفر پایم بست

دست عشق آمدواز شاخم چید                                     

 میروم ،خنده به لب ،خونین دل

شعله آه شدم ،صد افسوس                                        

  میروم ازدل من دست بردار

که لبم باز برآن لب نرسید                   

 ای امید عبث بی حاصل

  

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

 

        شعر مورد علاقه من

تمام هستیم درتو نهان است بدان عشق من وتو جاودان است

اگردردتو دردبی پناهیست   برایت دردلم یک آشیان است  

 

 چشم انتظار توام ،ای زیبای من

    پس بیا تاتورادربربگیرم

   که تنها تو می توانی قلبم را

  ازنور عشق ومحبت پرکنی

 

 توی چشات صداقتت موج می زنه

توی دلم عشق قشنگ بچگی موج می زنه

بوی بهانه داره باز نگاه من

بدون اسمت میشکنه بهانه ام

 کاش می شد زندگی رونقاشی کرد

اون طوری که آدما  می خوان باشه

اون طوری که من وتو یا هممون

دوست داریم دنیا وفاداری باشه

 

شبی نیست که یادم به یادت نرسه

شبی نیست که غم به چهره ام نرسد

توشبام اگه تونباشی ونگاه تو

کلام تو،حرفی واسه گفتن ندارم

چه کنم ماه سپیدم ،چه کنم ز رویت ای داد

بی شب وشب چه کنم

که شوم چوسنگ چون یخ

اگر از تو من نخونم اگر ازتو ننویسم

دنیارو،روآب می بینم

خودموبی تاب می بینم

مرگ تدریجی عشق و

جلوی چشمام می بینم

دوستت دارم همیشه        عشق منی همیشه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط بتی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 16:45